ملاحظه‌ای هستی‌شناختی درباره‌ی کنترل‌پذیریِ زبان

 

 

در رسم­الخط فارسی، شاهدِ تغییر شکل دادن به آن دسته از کلماتی هستیم که دارای حروفی­اند که در فارسی تلفظ نمی‌شوند‌. به­طور مثال کلماتی هم­چون طوفان، افلاطون، عیلام و … که به­صورتِ توفان، افلاتون، ایلام و … نوشته می­شوند. به باور نگارنده این الفاظ را بایستی طبق واقعیتِ تاریخی­شان، همان‌طور که وارد این زبان شده­اند و در آن جای گرفته­اند نوشت. از این رو قرار بر این نیست هر کلمه­ای که دارای حروفی باشد که در یک زبان به تلفظ درنمی­آیند، آن را به سبک و سیاق تلفظی­اش نوشت. کمااین­که ما این رویه را در زبان­های لاتین از جمله انگلیسی، آلمانی یا فرانسوی شاهد هستیم. چه بسیار کلمات که تلفظ آن­ها با آن­چه در نوشتار به ثبت می­رسند متفاوت است. از طرفی و آن هم از بُعدی هستی­شناسانه، تغییر شکل دادن  به یک کلمه – کلمه­ای که با توجه به عدم تلفظ برخی حروف آن نشان می­دهد در ریشه از زبانی دیگر است –  کم­کم آن را با خودش و با رسوب­های معنایی­اش که سیر و تغییرات آن را نمایان می­کند بیگانه و در انتها تهی خواهد کرد.

فیلسوفی هم­چون گادامر به ما می­آموزد این ما نیستیم که گمان می­کنیم در آن هنگام که زبان (۱) را به کار می­گیریم، آن را به سخن وامی­داریم، بلکه این خودِ زبان است که سخن می­گوید و ما را به سخن وامی­دارد (۲). بر طبق این نگاه، هر زبان یک امر منفصل و در گسست نیست که جدا و مستقل از دیگر زبان­ها و حتی شرایط زمانی و مکانی، برای خودش هستی داشته باشد و سپس این هستی را ادامه دهد و تقویم کند. هم­چنین زبان تابعِ خواستِ عده­ای که آگاهانه و عمدی بخواهند برای سیاقِ گفتار و چگونگی انتخاب کلمات، معیار و اصل تعیین کنند نیست. همه­ی این­ها به­خاطر پیش­فرض­هایی سوژه­باورانه از زبان است؛ پیش­فرض­هایی که می­توان آن­ها را هر آن­جایی تشخیص داد که عده­ای، زبان خود را کامل و یا مقدس بدانند. هم­چنین این دیدگاه کاملا برعکس آن رویکردی‌ست که برای یک زبان، شأن ابزاری و قراردادی قائل شوند.

این تناقض همواره خود را در نگاهِ ایدئولوژیک و محافظه­کارانه نسبت به زبان نشان می­دهد. گویی که برای ذاتِ رمنده­ی زبان، تعیین تکلیف شود که چیست و چه می­تواند باشد. نگاه سوژه­باور (۳) برای خود، نوعی از مرکزیت هم­چون نقظه­ای بی­تغییر و قابل اتکا برای همه چیز، قائل می­شود. این نگاه با پیش­فرضی از کمال و تقدم ذهنِ انسانی یا خدایی به عنوان فاعل شناسا همراه است و به تبع این امر چنان گمان می­شود که زبانی هم که به آن در حال سخن گفتن هستند بایستی از این ثبات، کمال، نامحدودیت و تاثیرناپذیری برخوردار باشد. در نگاه پدیدارشناختی اما تقدم با امری است که خواستار پدیداری­ست. چنان­که همواره حضور و وجود آن به­طور پیشاپیش به رسمیت شناخته شود تا آن­چنان که هست خود را نمایان و معرفی کند. این تعبیر می­تواند با تعریف هایدگر در هستی و زمان از پدیدار موافق باشد (۴).

 از این رو بر این باورم کسانی که گمان می­­کنند زبان یک امر قراردادی و صرف ابزار است، دائم دچار این اشتباه می‌شوند که آن­چه برای معنای کلمه و یا کلماتی تعیین­کننده است که چگونه و به چه شکل و در کدام معانی به کار برده شوند، ناشی شده از تصمیم­هایی آگاهانه‌ی در یک اجتماع خاص است؛ اما از منظر هستی‌شناختی این خودِ هستی است که تعیین می‌کند الفاظ به تبعِ شرایطِ پدیداری معنای آن، برای چه مدلول‌هایی و چگونه به کار برده شوند. آن­چه در این­جا به مثابه­ی «تعیین­کننده­گیِ هستی» تعبیر شد به این معنی نیست که آگاهی و نقشه­ای از پیش تعیین­شده در هستی هم­چون یک هستنده­ی آگاه و صاحب عقل به عنوان فاعل، وجود دارد، بلکه «پیشاپیش بودن» چنین تعیین­کننده­گی­ای، ریشه در این امر دارد که آدمی همواره خود را در وضعیتی و یا به قول گادامر بازی­ای می­یابد. چنین نیست که کسی به عنوان فاعل شناسا، کیفیتِ بازی و قوانینِ آن را از قبل تعیین کرده باشد، بلکه آدمی بر اساس محدودیت به تبع شرایطی که خود را در آن یافته، به­واسطه­ی فهم و شناخت قواعد بازی با آن هماهنگ می­شود و بر اساس همین قواعد، تصمیم می­گیرد و عمل می­کند.

هایدگر در جمله­ای معروف عنوان می­کند: «زبان، خانه­ی هستی است (۵)». می­توان با توجه به این عبارت گفت که تعیّن موجودات –  در نگاه پدیدارشناختی چه عینی و چه ذهنی، تصوری، مفهومی، محسوس و … – وابسته­ی زبان است. جهانی خارج و فرای زبان وجود ندارد تا موجودات در شکل و شمایل و معناهایی دیگر عیان شوند. از این رو در این وضع، حقیقت به عنوان یک امر کمالمند به کسی اعطا نمی­شود، بلکه در هر گام و روی­داد به­واسطه­ی فهم که بیشتر ناشی از زندگیِ عملی و تجربه­های زیسته است، اصلاح و یا به آن ارتقا داده می­شود.

بر اساس این مقدمات می­خواهم به پدیده­ی کنترل­کننده­گی زبان که در آغاز به آن اشاره شد، بپردازم. تفسیر من از وجودِ چنین باوری و به تبعِ آن چنین اوضاعی این است که آن را ناشی از نوعی تعصب، کینه­ورزی، و هم­چنین باور به خلوص و اصالتی فی­نفسه برای یک زبان خاص، می­دانم. باورمندانِ به اصالت و خلوص، برای زبانِ خود وضعیتی کمالی، ثابت و فراتاریخی در نظر می­گیرند و سپس بر این اساس  خود را موظف می­بینند که بایستی از آن محافظت به عمل آورند. این در حالی است که زبان و به تبعِ آن فرهنگ – به عنوان اموری نرم­افزاری – هم­چون ماده و انرژی تابع شرایط و محدوده­ها هستند و همواره نیز در بافتاری که قرار دارند دچار تاثیر و تاثر و بده و بستان می­شوند. چنین نیست که هم­چون جواهرِ دکارتی، یک زبان از زبان دیگر به کلی متمایز و از طرفی متضاد و متقابل با آن نمایان شود. از این رو هیچ گسستی میان زبان­ها نیست.

به همین خاطر از این افق  نمی­توان به یک زبان، نگاه موروثی کرد و به اصطلاح خودمانی زبان، ارث بابای کسی نیست و بر این اساس کسی نمی‌تواند مالک زبانی باشد، بلکه همه­ی آنانی که با آن زبان سخن می­گویند، در محاصره و سپس مملوک آن هستند. از این رو باید گفت که زبان در کلیتِ خود یک امر احاطه­کننده است و نمی­تواند در محاصره­ی احاطه‌باوری­های مصلحت‌جویانه‌ و معرفت‌شناختی قرار گیرد!

هم‌چنان که در ایران به خاطر این هراس و وحشت از آموزش «به» زبان مادری برای قومیت‌های مختلف جلوگیری می‌شود تا مبادا زبان فارسی از خلوصی که پنداشته می­شود در گذشته­ای دور از آن برخوردار بوده است باز هم دورتر و دورتر شود. زبان به طور کلی به­واسطه‌ی اقسام مختلفش در کنش و واکنش است. هیچ زبان کاملی بر روی زمین وجود ندارد و هر کسی چنین ادعایی کند ازبرای جهالت و نادانی­اش نسبت به ذات زبان است. با مرگ خدای فاعل‌محور توسط نیچه، قدسیت زبان هم به عنوان یک امر کامل و متعالی درهم شکسته شد (۶). پس مرکزیتی برای هیچ زبانی نسبت به زبانی دیگر وجود ندارد و به این شکل نمی­توان با آن­ها مواجهه­ای ایدئولوژیک داشت تا به تبعِ این مواجهه شکل و سیاق کلمات واردشده و یا حتی درونیِ یک زبان با گسست‌دادن‌شان از ریشه‌هایشان با پیشینه‌ی خود بیگانه ساخت.

پی‌نوشت‌ها:

  1. در این‌جا مقصود از زبان به طور عام و روح کلی آن ،چنان‌که تاکنون بر اساس تجربه و دانش بشری خود را بر ما پدیدار ساخته است، می‌باشد.
  2. گادامر بودن در زبان را نوعی بازی می‌دید. بازی‌ای که پیش از بازیگر، در حال انجام است و بازیگر به یک‌باره خود را در این بازی می‌یابد. قوانین این بازی نیز خودشان را از قبل اعمال کرده‌اند و بازیگر بایستی به شکلی خود را با کشف و فهم آن‌ها هماهنگ کرده و امکان‌های موجود در آن را به عنوان ساحت اراده و اختیار خودش دریابد. آنچه گادامر در تحلیل اولیه‌اش از مفهوم «بازی» در اثر برجسته‌ی خود یعنی حقیقت و روش بدان تأکید می‌کند، «حرکت» و «جنبش‌مندی» بازی است که هیچ گاه نمی‌توان برای آن غایت و پایانی به عنوان اتمام در نظر گرفت. برای گادامر بازی عین جنبش، فعالیت و مشارکت است، نه این‌که هر چیزی هم‌چون ابژه‌ای ایستا در مقابل آگاهی سوژه باشد. چنان‌که بدین طریق به امری بدون تاریخ و زمان، بدون مکان و وضعیتی که اثر در آن پدید آمده، تبدیل شود.ن.ک به هانس گئورگ گادامر، هنر: بازی، نماد، فستیوال، ترجمه ی عبدالله امینی، آبادان: انتشارات پرسش، ۱۳۹۴، ص ۳۱ و

Gadamer, Hans Georg (2004) “Truth and Method” (۳th edn), Translation by Joel Weinsheimer and Donald G. Marshall, London, Continuum Publishing Group, p. 104

  1. منظور از سوژه‌باوری یا سویجکتویسم نظرگاهی است که پس از دکارت در تفکر مدرن غالب گشت. این دیدگاه به این قائل است که ذهن انسان در قواره‌ی فاعل تام‌الاختیار به کلی متمایز از جهان مادی است. چنان‌که این فاعل می‌تواند از نقطه‌ای و از بیرونِ آن نسبت به امور مادی هر دست‌کاری و تغییری را بر آن‌ها اعمال کند. این سوژه‌باوری نیز می‌تواند در قبال زبان به این شکل خود را نمایان کند که گویی یک فاعل خارج و بی‌نیاز از زبان، آن را هم‌چون یک ابزار ببیند که گاهی در صورت خراب شدن تعمیرش کند و یا آن را به کناری بگذارد.
  2.  ن.ک به : مارتین هایدگر،هستی و زمان، ترجمه‎ی سیاوش جمادی، انتشارات ققنوس، تهران،۱۳۹۲، صص ۱۱۹-۱۲۱
  3.  ن.ک به: متن‌هایی برگزیده از مدرنیسم و پست‌مدرنیسم، گردآوری شده توسط لارنس کهون: مارتین هایدگر، نامه درباره‌ی انسان‌گرایی، ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان، نشر نی، تهران، ۱۳۸۱، ص ۲۸۲
  4.   ن.ک به فردریش نیچه، فراسوی نیک وبد، ترجمه‌ی داریوش آشوری، انتشارات خوارزمی، تهران۱۳۹۷، ص ۳۳

پست های توصیه شده

بدون دیدگاه، دیدگاه خود را در زیر اضافه کنید!


افزودن دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *