زبان به‌مثابه شرط معناداریِ عالمِ بشری

هانا ارنت در ابتدای اثر درخشان وضع بشر عنوان می‌کند که سخن گفتن تنها راه معناداری عالم بشری است. هر آنچه انسان‌ها می‌کنند، می‌شناسند و تجربه می‌کنند، تنها زمانی می‌تواند معنا دهد که بتوان درباره‌ی آن سخن گفت. انسان‌ها از آن‌جاکه در این جهان بسر می‌برند، حرکت می‌کنند و دست به عمل می‌زنند، زمانی می‌توانند معناداری را تجربه کنند که بتوانند با یکدیگر حرف بزنند و برای یکدیگر و خودشان معنا دهند و مفهوم باشند (۱).  اما او در ادامه هشدار می‌دهد که این معناداری، اکنون در معرض خطر است و ما در حال رسیدن به مرحله‌ای هستیم که کم‌کم نمی‌توانیم از کارهایی که انجام می‌دهیم سر دربیاوریم (۲). اما منظور از این هشدار چیست؟ برای ایضاح این مطلب، ناچاریم کمی به عقب برگردیم.

در دوره‌ی مدرن، شماری از فلاسفه در پی این بودند که نوعی زبان صریح و روشن ابداع کنند که عاری از سوء فهم باشد. لایب‌نیتس سودای زبانی را داشت که در آن دو فیلسوف بتوانند بدون هیچ مشکلی، مقصود هم را بی‌درنگ دریابند و اختلافی وجود نداشته باشد. رابطه‌ی فلاسفه و زبان در طول تاریخ فلسفه، مسئله‌ای پیچیده و مفصل است و در این‌جا جز به اختصار نمی‌توان درباره‌ی آن سخن گفت. فلاسفه گویا زبان را عاملی مزاحم برای بیان حقایق مجرد و بی‌زمان و منزه می‌دانستند. افلاطون در فایدروس، بیزاری‌اش را از رتوریک (۳) و نوشتار هر دو اعلام می‌کند. اما از آن‌جا که فیلسوف هم ناچار است سخن بگوید و بنویسد، افلاطون نسبتی کج‌دار و مریز با زبان برقرار می‌کند. او رتوریک بد و فریبنده را از رتوریک خوب و فلسفی جدا می‌کند. بیان فیلسوف باید ساده و عاری از تکنیک‌های اقناع‌گری باشد و به‌صورت صریح حقایق را منتقل کند (۴). از این بحث می‌گذریم که آیا افلاطون قبول داشت که فلسفه نیز نوعی رتوریک خاص است یا خیر. آنچه که قطعی است این است که افلاطون، زبان را عاملی مزاحم می‌داند که حقایق با آن تنزل پیدا می‌کنند و همواره تفسیرپذیر می‌شوند (۵). او در پی ایجاد رتوریکی واضح بود که تا حد امکان از این سوء فهم و عدم مفاهمه جلوگیری کند. دیالکتیک پیشنهاد افلاطون برای برون‌رفت از این معضل بود.

یکی از نتایجی که می‌توان از فایدروس گرفت این است که نوعی دوگانگی در بنیاد تأسیس اندیشه‌ی فلسفی وجود داشته که تا دوره‌ی مدرن و حتی تا زمان ما نیز امتداد یافته است. نوعی گریز و توجه هم‌زمان به زبان. از طرفی زبان امری مزاحم است، از این رو باید تمام توجه را به آن معطوف کرد؛ چرا که تنها راه ارتباط ما با یکدیگر است و در همین زبان باید فهم را ایجاد کرد. همین نسبت با زبان است که لایب‌نتیس را به فکر ابداع آن زبان صریح و بی‌نقص می‌اندازد. احتمالا فرگه و راسل، تحت تاثیر لایب‌نیتس سعی داشتند گزاره‎های زبان طبیعی را در قالب  فرمول‎ها و علائم نمادین برگردانند. پوزیتویست‌های منطقی هم “معناداری” را تنها با نگاه به علم و با معیار تحقیق‌پذیری تجربی توضیح دادند (۶). اما این بازآفرینی (۷) نمادین و همین‌طور بیان فرمولیزه‎یشده فکت‎های علمی، بعدها معضلی عجیب را برایمان رقم زد. در قرن بیستم، فیزیک‌دانان به نتایجی علمی رسیدند که دیگر با زبان بشری (طبیعی) قابل فهم نبود؛ نتایجی به زبان فرمول‌ها و نمادهای علمی  و ریاضیاتی به دست آمد که با فهم مشترک (۸) ما در تعارض بود. علم دیگر برایمان قابل فهم نبود. علمی که قرار است برایمان «آسودگی» و «رفاه» بیاورد، اکنون معنای زندگی‌مان را که پایه و اساس زندگی‌مان نیز هست، در معرض تهدید قرار داده است. به این معنی که گویا ما افسار زندگی‌مان را دست چیزی داده‌ایم که خودمان فهمی از آن نداریم.

درست برخلاف آن چیزی که پوزیتویست‌ها ادعا می‌کردند، از قضا معناداری را باید در همان زبان روزمره، در همان ساحتی که ارسطو به آن فرونسیس می‌گفت، جستجو کرد (۹) و دقیقا گزاره‌های علمی هستند که برای ما فاقد معنایند. ویتگشنتاین متاخر به‌‌خوبی نشان میدهد که از قضا روش تحلیل زبانی راسل، به سوء فهم دامن می‌زند (۱۰). زبان در کابردهای متنوعش، با شیوه‌های مختلف به‌کار می‌رود و افراد مختلف نیز منظور هم را درمی‌یابند. شاعران زبان هم را می‌فهمند، ادبیاتی‌ها زبان هم را می‌فهمند و با یکدیگر در آثارشان گفت‌وگو می‌کنند. در دیسکورس‌های سیاسی خطابه‌ها برای اهالی سیاست معنادار است. در واقع در تمامی حیطه‌های زندگی واقعی، شیوه‌های متنوع معناداری وجود دارد و تقریبا هیچ یک از آن‌ها از قواعد منطق صوری یا ملاک تحقیق‌پذیری و یا تحلیل زبان پیروی نمی‌کنند. در مسئله‌ی ارزش‌ها و تصمیم‌گیری‌ها، بی‌ربط‌ترین کار ممکن، ارجاع به ملاک‌های علمی و منطقی است. حوزه‌ی ارزش‌ها، از قواعد متفاوتی پیروی می‌کنند که اکنون نمی‌خواهیم در باب آن قواعد سخن بگوییم اما بحث‌های فراوانی در این باب انجام شده است [از جمله این بحث که آیا حوزه‌های غیرمنطقی نیز از روشمندی واحدی پیروی می‌کنند یا هر یک روش‌های خاص خود را دارند؟ آیا از اساس می‌توان از روش [متد] سخن گفت؟]. اما تا همین‌جا به فهمی از هشدار آرنت می‌رسیم. اگر آن‌طور که پوزیتویست‌ها توصیه می‌کردند، عمل کرده بودیم و به ملاک‌های علمی منطقی و یا تحقیق‌پذیری تجربی چسبیده بودیم، اکنون زندگی به‌کلی بی‌معنایی داشتیم. سیطره علم بر همه شئون و اینکه تنها علم را واجد ارزش بدانیم، روز به روز، بیشتر زبان و معنا و گفتگو را از صحنه زندگی بشر حذف میکند. این خطر کماکان وجود دارد. هنوز باورهایی از این قبیل که علم باید راه خودش را برود وجود دارد. اما علم به قول هایدگر فکر نمی‌کند. علم فکر نمی‌کند (۱۱)، چرا که همه چیز آن تحت همان زبان نمادین و فرمول‌ها پیش می‌رود. مسئله‌ی ارزش‌ها اساساً قابل‌طرح در علم نیست. اما چه باید کرد؟

باید فعالیت‌های زبانی را بر خلاف توصیه‌های نسنجیده و مشهور دگم‎باوران پوزیتیویست ادامه داد [ازآن‌رو می‎گویم دگم‌باور که چرا که امروزه چسبیدن به آن باور قرن قدیمی، جز اصرار بر نظریه‌ی قدیمی و از کارافتاده و غیرقابل دفاع، معنای دیگری ندارد. گرچه در آن زمان طرح پوزیتو، خود ابداعی فلسفی بود، هرچند که ابداعی از سر ذوق‌زدگی می‌نماید ]. این‌که جهان باید به کدام سمت‌وسو برود و مسائل حوزه‌ی ارزش‌ها، مسائلی هستند که مطلقا نمی‌توان آن‌ها را به عالم «بی‌سخن» دانشمندان واگذار کرد (۱۲). هم‌چنین نمی‌توان زمام ارزش‌ها را به دست سیاستمداران و هوس‌های آنان سپرد. فلسفه و علوم انسانی حیطه‌هایی هستند که کماکان در آن‌ها زبان به‌عنوان مقوم معنامندی زندگی‌مان یگانه ابزار کار هستند. این گریز از فکت‌باوری و منطق صوری، به‌هیچ‌وجه به معنای جواز تشویش زبانی و مهمل‌گویی نیست. هر یک از این حیطه‌های علوم انسانی، روشمندی خاص خود را دارند. تفکر مفهومی فلسفی، تابع روش‌های خاص خود است، مفاهیم به‌صورت دلخواهانه ایجاد نمی‌شوند، بلکه خلق آن‌ها تابع شیوه‌هایی خاص است. اما هرچه که باشد، تنها در فلسفه و ادبیات و سایر علوم انسانی__ تا آن‌جا که زبان را نه با روش‌های علوم تجربی بلکه روش‌های متمایز به کار می‌گیرند__ زبان کماکان به‌عنوان یک دغدغه وجود دارد و هنوز در آن‌ها سخن گفتن و زبان و فهم، این شروط ضروری انسان بودن و معناداری زندگی، تمرین و اجرا می‌شود. فرض زندگی بدون مفاهیم و زبان، نه تنها زندگی‌مان را بی‌معنا می‌سازد، بلکه حتی می‌توان گفت ما را به چیزی غیر از انسان بدل می‌کند، چرا که «انسان» با زبان است که از جانداران دیگر متمایز شده است.

  1. البته آرنت در این کتاب نتایج دیگری غیر از نتایجی که من می‌خواهم بیان کنم می‌گیرد و من تنها از این بینش فیلسوف برای اندیشیدن به چیزی دیگر بهره گرفته‌ام. آرنت درنهایت دغدغه‌ی عمل و انسان به‌مثابه حیوانی سیاسی را دارد.
  2.  آرنت، هانا (۱۳۸۹). وضع بشر، ترجمه مسعود علیا، نشر چشمه. ص ۳۹-۴۰
  3.  واژه‌ی  Rhetoric را به سخنوری، خطابه و علم بیان و… ترجمه کرده اند. اما ترجیح نویسنده این است که اصل اصطلاح را به کار ببرد. کما این‌که اغلب  واژه‌ای مثل دیالکتیک و بسیاری دیگر از مفاهیم را به صورت اصل یونانی آن می‌آوریم. رتوریک دلالت دارد بر مجموعه ابزارهای اقناعی و تاثیرگذار که سخنگو یا نویسنده برای اقناع مخاطب به کار می‌گیرد. نزد افلاطون رتوریک، ابزار کار سوفسطایی است که صرفا در پی تغییر دادن نظر مخاطب است نه حقیقت. در فلسفه‌ی کلاسیک غالبا بین استدلال (reasoning) و رتوریک، تمایز قائل می‌شوند. اما از قرن بیست رتوریک جایگاه متفاوتی پیدا می‌کند. نظریاتی از این قبیل ظهور می‌کنند که استدلال خود شکلی خاص از رتوریک است. نیچه نیز با فلسفه‌ی رتوریکال خود نقش مهمی در پیدایش نظریه‌های جدید رتوریک داشته است. برای مشاهده نمونه‎ای از مباحث رتوریکی جدید ن. ک به:

Perelman, C., & Olbrechts-Tyteca, L. (1969). The new rhetoric: a treatise on argumentation, trans. John Wilkinson and Purcell Weaver (Notre Dame, IN: University of Notre Dame Press, 1969)

  •  افلاطون، دوره‌ی آثار افلاطون، ج ۲، ترجمه‎ی محمدحسن لطفی، محاوره‌ی فایدروس، انتشارات خوارزمی
  •  افلاطون چنان‌که در تاریخ فلسفه معروف است و البته این نظرگاه در محاوره‌ی کتاب هفتم جمهور و تحت عنوان معروف تمثیل غار بهتر تبیین می‌شود، قائل به ایده‌ها یا مُثُل بود که اصل و منشاء موجوداتِ این جهانی هستند. بر طبق این نظرگاه می‌توان گفت که وی همین نگاه را نسبت به زبان داشت. زبان از آن رو که از منظر معرف‌شناختی شأنی استعاره‌ای و واسطه‌گرانه دارد، برای افلاطون امری بود که بالقوه مستعد این امر است که هر بار ممکن است ما را از منشاء اصلی یا همان ایده‌ها دور بیندازد. برای همین وی نگاه چندان مثبتی به شاعران و از طرفی هنرمندان نداشت؛ چراکه معتقد بود چنین کسانی آدمی را که مشتاق به دیدار ایده‌ی خیر است با بازنماییِ بازنمایی دور می‌اندازند و به این شکل ره‌زن معرفت می‌شوند. به این معنی در این جهان ما تنها با سایه‌ی ایده‌ها و نه اصل آن‌ها مواجه می‌شویم و شاعران و هنرمندان اغلب بر اساس همین سایه‌ها و نه اصل اشیاء، باز هم سایه‌ای از آن‌ها را بازتولید می‌کنند. به این معنی که آن‌ها در مواجهه با اشیاءِ غیراصیل به تقلید و بازتولید آن‌ها می‌پردازند که باز هم ناقص و البته این بار ناقص‌تر از پیش نمایان می‌شوند.
  • ۶-       پوزیتیوست‌های منطقی نحله‌ای بودند که تحت تاثیر آرای ویتگنشتاین در دوره‌ی اول تفکرش و رساله‌ی منطقی-فلسفی او در اوایل قرن بیستم بر این امرتاکید می‌کردند ملاک معناداری و به تبع آن اعتبار هر گزاره‌ای در تجربی‌بودن است. از این رو گزاره‌هایی که از این خصیصه برخوردار نیستند، شایسته‌ی اعتنای علمی نیستند. به همین خاطر گزازه‌هایی که در علوم انسانی به کار برده می‌شدند اگر نزدیک به این معیار نبودند، از منظر آنان بی‌اعتبار بودند. ویلهلم دیلتای در کتاب مقدمه بر علوم انسانی، روش‌شناسی این علوم را به کلی متمایز با علوم تجربی دانست و آن را مبتنی بر تجربه‌ی زیسته و تفسیر هرمنوتیکی و تاریخی دانست و به این شکل در برابر انتقادات آنان و هم‌چنین روش‌شناسسی آگوست کنت که می‌توان گفت پیشگام پوزیتویست‌ها در این روش‌شناسی بود ایستاد. برای مطالعه‌ی بیشتر ن.ک به مقدمه بر علوم انسانی، نوشته‌ی ویلهلم دیلتای، ترجمه‌ی منوچهر صانعی دره‌بیدی‌، انتشارات ققنوس، ۱۳۹۲
  • ۷-       . transformation
  •  Common sense
  •   طبق اخلاق نیکوماخوس ارسطو، پنج شیوه ‌ی آشکارگی برای حقیقت وجود دارد؛ سوفیا، اپسیتمه، فرونسیس، تخنه و نوس.  فرونسیس همان ساحتی است که طبق نظر ارسطو عقل عملی در آن کارآمد است و در مقابل سوفیا قرار دارد که مربوط به عقل نظری است. فرونسیس با امور ممکن و متغیر یعنی همان زیست سیاسی و اجتماعی ما سروکار دارد، حال آن‌که سوفیا با حقایق جاودان و بی‌زمان مرتبط است.  ن. ک به ارسطو(۱۳۸۹).  اخلاق نیکوماخوس، ترجمه‌ی محمدحسن لطفی، انتشارات طرح نو
  •  ویتگنشتاین، لودویگ (۱۳۸۹). پژوهش‌های فلسفی، ترجمه‌ی فریدون فاطمی. نشر مرکز. ص ۷۲-۷۳ . البته بخش‌های زیادی از این کتاب به غیر از نمونه ارجاع داده شده نیز،  نقد ارای راسل و فرگه و ارای اولیه خود ویتگنشتاین است.
  •  ن.ک به درسگفتارهای چه باشد آنچه خوانندش تفکر؟، مارتین هایدگر، ترجمه‌ی سیاوش جمادی، انتشارات ققنوس، ۱۳۹۲
  •  البته مقصود این نیست که هرگونه ارزش علم را نفی کنیم، یقینا علم واجد مزیت‌هایی فراوان است. علم در حیطه‌ی تبیین جهان طبیعی بهترین وسیله است. اما مسئله این است که علم نمی‌تواند همه چیز را تبیین کند. علم قادر نیست به مسئله‌ی بایدها و نبایدها و ارزش‌ها که اساس زندگی ما هستند ورود کند.